این روزایی که دلم شکسته اس یادحرفای پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که میگفت:
پینوکیو چوبی بمان ! آدم هاسنگی اند ، دنیایشان قشنگ نیست
شب قدر، بزرگترین میدانگاه سبقت گرفتن اولاد آدم در خیرات است.
*********************************
شب قدر، آوای ایمان را در گوش جان انسانها ترنم میکند.
*********************************
شب قدر، فاصله مُلک و ملکوت را به حداقل ممکن میرساند.
*********************************
شب قدر، گشاینده پنجره کشف و شهود بر منظر روح عارفان است.(پرشین موب)
*********************************
شب قدر، لالهای شکفته در کویر شبهای عادی سال است.
*********************************
آی فقیران غنی، کجایید که شبهای قدر آمده است؟!
*********************************
تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی
*********************************
تقدیری سراسر خیر، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی، سعادت دنیا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.(پرشین موب)
*********************************
خبر آوردند که امشب از هزار شب بهتر است و یک اتفاق ویژه می افتد و آن اینکه امشب دست ملکوت به طرف زمین کشیده می شود.
*********************************
کجایید خاکیان سدره نشین و زمینیان آسمانی که ملکوتیان امشب شیفته شمایند؟!
*********************************
شب قدر، سرنوشت یکسال ما تعیین می شود. این شبها را از دست ندهیم. برای تعجیل در فرج مولایمان دعا کنیم.
*********************************
فرشته ها برای آزادی انسان ها از دستان شیطان و بخشش معاصی و بردن آنها به ملکوت مسابقه داده و منتظر ندای بنده خدا هستند. (اللهم لبیک) مرا دعا کنید.
*********************************
شب قدر است و من قدری ندارم چه سازم توشه قبری ندارم
*********************************
مبادا لیله القدرت سرآید گنه بر ناله ام افزون تر آید مبادا ماه تو پایان پذیرد ولی این بنده ات سامان نگیرد.(پرشین موب)
*********************************
خدایا قدر ما را به قدر مولاعلی(ع) نزدیک فرما.
*********************************
الهی آن شب که همه قرآن به سر می کنند ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم.(پرشین موب)
*********************************
امشب تمام آینه ها را صدا کنید گاه اجابت است رو به سوی خداکنید ای دوستان آبرودار در نزد حق درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید
*********************************
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند بردند به دیوان عمل سنجیدند بیش ازهمگان گناه مابود ولی ما را به محبت علی(ع)بخشیدند. با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا
*********************************
مارا به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
*********************************
از عرش صدای ربنا می آید آوای خوش خدا خدا می آید فریاد که درهای بهشت باز کنید مهمان خدا سوی خدا می آید
*********************************
گویند کریم است و گنه می بخشد گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم.(پرشین موب)
*********************************
یا رب ز تو امروز عطا می طلبم هشیاری و بخشش خطا می طلبم مقبولی روزه و نماز و طاعات از درگه لطفت به دعا می طلبم.(پرشین موب)
*********************************
ز مردم دل بکن یاد خدا کن خدا را وقت تنهایی صدا کن در آن حالت که اشکت می چکد گرم غنیمت دان و ما را هم دعا کن
دست هایم به آرزوهایم نمی رسند
آرزوهایم بسیار دورند
ولی درخت سبزم می گوید
امیدی هست، خدایی هست
این بار برای رسیدن به آرزوهایم
یک صندلی زیر پایم می گذارم
شاید این بار
دستم به آرزوهایم برسد
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس که تنها ایستادم
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.
حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر کدومشون … هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند... تا همیشه … لنگه به لنگه اند … کاش … خدا وقتی آدم ها رو می آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید … تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها … به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند
**************************************
دراین دنیانکردم من گناهی/فقط کردم به چشمانت نگاهی/اگرباشدنگاه من گناهی/مجازاتم بکن غیرازجدایی
***************************************
دیابت لباتم، خراب اون چشاتم، عاشق اون صداتم، بادبون کشتیاتم، دیونه ی نگاتم، روانیه اداتم، دیگه جی میخوای ، بخوای نخوای فداتم
**************************************
گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم... من میگریستم به اینکه حتی اوهم محبت مرا از سادگی ام میپندارد
**************************************
زندگى جان، عزیزم! اگر افتخار میدى چند قدمى باهام راه بیا
**********************************
خوشتر از قالی کرمان غزلی ساخته ام، نخ به نخ زیر قدم های تو انداخته ام، من همان قالی پاخورده ی خاک آلودم، که دلم را به تمنای دلت باخته ام
*************************************
کاش میشدبوسه هاراقاب کرد /مثل نامه سوی هم پرتاب کرد/کاش میشدعشق راتقسیم کرد/مثل تک شاخه گلی تقدیم کرد
*************************************
میگن دلت گرفته
بیا یه بار دیگه همه دنیام و بسوزون
میگن دلت گرفته
بیا غمات و با گرمی خنده هام بپوشون
میگن جونم و می خوای
تو که دارو ندارم و گرفتی خب اینم روش
میگن شدم اسیرت
تو رو خدا اسیرت و یه وقت نکن فراموش
با تموم بدی هایی که کردی باز می مونم
برای زندگی هر دو مون دل نگرونم
هنوز حرمت قولایی که دادیم سر جاشه
هنوز خونه قلب من هوای تو باهاشه
هنوزم قاب عکس تو روی دیوار خونست
به جون تو از اون روزی که رفتی دل دیوونست
هنوزم توی خونمون حریمت سر جاشه
نذاشتم کسی پا بذاره حرمتت بپاشه…
چرا هر شب تورو دارم؟
بدون اینکه حتی یک نفس از من جدا باشی
چرا تو جاده گم می شم؟
بدون اینکه حتی یک نفس پیدا شی
چرا از بی تو می ترسم
همش دستات و می گیرم
تو ماه و بردی از شب هام
من از بی ماه، می میرم
واسه چی…
تو هنوز توی عمق ترانه ها می
واسه چی…
واسه چی…
توی هر نفسم تو هنوز باهامی
واسه چی…
مگه نه اینکه دستام و ول کردی
نذاشتی با تو دنیام و بسازم…
تو را هر شب به این جاده ی تاریک و نمناک
واسه چی… می بازم؟
چرا این جاده می پیچه؟
همه اش سمت یه بی راهه
چرا من از تو جا موندم؟
چرا دنیا پر از راهه؟
چرا دستامو ول کردی؟
چرا خواستی که تنها شم؟
نمی بینی که عمر من
مثه یه قصه کوتاهه
مثه یه قصه کوتاهه…
یارو 10 کالری از خوردن یه رانی وارد بدنش میشه ، ولی حاضره 12 کالری بسوزنه اون دو تا تیکه میوه باقیمونده ته قوطی و در بیاره
---------
هیچ کادوی زشت و به درد نخوری دور انداخته نمیشود !فقط از خانه ای به خانه دیگر و از شخصی به شخص دیگر منتقل میشود !
---------
من نمیدونم این مامانا که وسایل خودشون رو یه جایی میزارن,بعد خودشونم یادشون میره کجاس ... چه جوریه که تو پیدا کردن وسایلیکه ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قایم میکنیم تبحر خاصی دارن
---------
اندر حکایت اختلاس بزرگ:شهرام جزایری: «منو از اینجا بیارین بیرووووون... اینا دارن منو مسخره میکنن... به من میگن آفتابه دزد!!!»
---------
خدایا فقرای کشورم را به سومالی منتقل کن تا از کمک های ما برخوردار شوند!
---------
یکی از نمونه های بارز تهاجم فرهنگی اینه که:سالهاست در تولید گوجه فرنگی خود کفا شدیم اما هنوز اسمش به گوجه ملی تغییر نیافته!
---------
خدایا لطفا برو و به بعضی از آنهاییکه ایمان آورده اند یادآوری کن که تو خدا هستی نه آنها !!
---------
راز موفقیت چیست؟ "تصمیم گیری درست".
تصمیم گیری درست از چه ناشی میشود؟ "از تجربه"
تجربه از چه بدست می آید؟ "از تصمیم گیری های غلط !!
---------
پس از مرگ از شخصی پرسیدند :
جوانی خود را چگونه گذراندی ؟
ندایی از عرش برآمد که :
بدبخت ایرانیه ،
ولش کنین ،
برین سراغ سوال بعدی....
---------
فقط یه ایرانی میتونه شامپو رو تو یه هفته تموم کنه و تهش رو با آب قاطی کنه و یک ماه بیشتر استفاده کنه
---------
امروز داشتم کتاب میخوندم یه جمله خیلی قشنگ توش دیدم... خواستم لایک بزنم که یهو یادم افتاد کتاب نه فیسبوک...
---------
خدا نگذره از کسانی که شیر حموم رو روی وضعیت دوش میبندن و از حموم خارج میشن!
---------
عمه ی توماس ادیسون مجددا در بیانیه ای به مردم شریف ایران اعلام کرد:
توماس فقط برق را اختراع کرده است لطفا به خاطر قبضش ما را مورد عنایت قرار ندهید
!!!!! والاااااااا چه کاریه..
---------
تا حالا دقت کردین سر سفره وقتی به طرفت میگی نمکدون و بده ...اول خودش نمک میریزه رو غذاش بعد میدن بهت
---------
بعد از یک عمر، بالاخره نفهمیدم که هنگام روبوسی باید دو بار صورت طرف مقابل رو ببوسم یا سه بار، تا هر دو نفر ضایع نشیم
---------
پدر بزرگ رو به نوه:
بدو برو قایم شو
امروز مدرسه رو پیچوندی معلمت اومده دنبالت
نوه: نـــــــه، شما باید قایم شی، ... من بش گفتم نمیام چون شما فوت کردین!!!
---------
دیــکتــاتــور کیــست؟
دیــکتــاتــور اون بچّه ی دو سالـــست که بیست نــفــر مجبورند به خاطــر اون کــارتون نــگاه کنــنــد
---------
یکی از ترس ناک ترین جملات دوران مدرسه ،این بود که : "یه برگه از کیفتون بیارید بیرون"
---------
بیشتر مردم دنیا یکشنبه ها میرن کلیسا,برای سلامتی مردم جهان دعا میکنن تو ایران مردم جمعه ها میرن نماز جمعه,برای بیشتر مردم دنیا آرزوی مرگ میکنن.!!!
---------
سیب تا حالا 3تا کار مهم کرده!!
اول حوا رو گول زد،
بعد نیوتن رو از خواب بیدار کرد،
و در آخر نظر آقای استیو جابز - رئیس کمپانیAppLe - رو به خودش جلب کرد
'
شاعر می فرماید:
روز مرد است و عجب! کادوی ما نایاب است / گر چه این دُر گرانقدر همان جوراب! است
*************************
چه حکایت جالبیست ، کلمه ی زندگی با “زن” آغاز میشود و مردن با “مرد”…
روز مرد مبارک باد
*************************
مرد یعنی یک جهان بیچارگی ، یک بلای خانگی ، سایه پردردسر ، یک هیولای دوسر ، یک کویر بی گیاه ، زندگی با او تباه ، اسمانی بی فروغ هرچه میگوید دروغ شوره زاری بی علف ، عمر زن با او تلف. ( روزت مبارک )
*************************
روز مرد رو به مرد راستینی که مقام زیبای مردانگی رو درک کرده تبریک میگم
روزت مبارک
*************************
وای روز مادر و روز پدر / جدم از ناراحتی آید به در
روز مادر یک النگو می دهم / زن دهد جوراب در روز پدر
تازه پول دومی را هم زمن / می ستاند از طریق گل پسر
قیمت جوراب من هم لاجرم / از النگو هست قدری بیشتر !
*************************
چه کسی میداند در پس این چهره مهربان خستگیت را
پدرم دوستت دارم
*************************
پدرم راه تمام زندگیست ، پدرم دلخوشی همیشگیست . روزت مبارک باباجون
*************************
پدر جان ، نگاه مهربان و صدای دلنشینت همیشه مرحم دل من در این غربت است ،
بدان که برای من بهترینی . روز پدر مبارک باد
*************************
بابا جون ، میدونم خیلی عذابت میدم ولی جوونیه و هزار جور شیطنت ،
شما به بزرگیه خودت ببخش و بدون که از تموم وجودم دوستت دارم
*************************
از تو آموختم چگونه سبکبال زندگی کنم تا هجرتم نیز سبکبال باشد
این بالهای پرواز قناعت و امید و عشق را تو به من بخشیدی
*************************
نمک بر زخم من شیرین تر از خواب سحر گردد ،
جگرها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد
*************************
روز تولد حضرت علی تنها روز پدر نیست …
روز بزرگداشت مقام مردانگی و انسانیته …
و اون گنجی یه که هر کسی نمی تونه دارای اون باشه …
روز موجودی با محبت به نام پدر ..
پدر عزیزم روزت مبارک
مجموعهاس ام اس های تبریریک روز پدر
پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش . روزت مبارک . از صمیم قلب دوستت دارم . . .
————————————————
روز پدر رو به بابای خوب دست و دلبازم تبریک میگم (هم اکنون نیازمند یاری سبز شما می باشیم)
————————————————
پدر ، نام تو تکیه گاه من است . روز پدر رو خدمت شما پدر عزیزم تبریک عرض میکنم .
————————————————
اگه یه مرد تو این دوره زمونه باشه اونم تویی
روز مرد مبارک.
————————————————
پدرم : منی که پدر شده ام می دانم چه رنجهایی برای من کشیدی. من می دانم که با چه سختی هایی نیازهای من را بر طرف کردی ، پدرم قسم به تمام روزهای سرد و گرم که برایم زحمت کشیدی دوستت دارم و خیالت برایم تکیه گاه است … روزت مبارک .
————————————————
علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد و همگان را با انسانی آشنا کرد که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت روز پدر مبارک
————————————————
روز مرد رو به مرد راستینی که مقام زیبای مردانگی رو درک کرده تبریک میگم
روزت مبارک
————————————————
بابای عزیزم ، روز پدر رو بهت تبریک میگم و صمیمانه بر دستای پینه بستهات بوسه میزنم .
————————————————
تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سکوت، مهربانی و… بسیار سخت است
پدرم روزت مبارک
————————————————
میلاد مسعود اولین کوکب رخشان سپهر ولایت وامامت
بر عاشقان و شیفتگان حضرتش مبارک.
————————————————
روز تولد حضرت علی تنها روز پدر نیست …
روز بزرگداشت مقام مردانگی و انسانیته …
و اون گنجی یه که هر کسی نمی تونه دارای اون باشه ...
روز موجودی با محبت به نام پدر ..
پدر عزیزم روزت مبارک
————————————————
پدرم
به یمن لطف تو بختم بلند خواهد شد
سرم به خاک رهت ارجمند خواهد شد
لبی که زمزمه درد می کند شب و روز
به یمن روی تو پر نوشخند خواهد شد
روزت مبارک
————————————————
مکه پر شور و شعف/ کعبه می گیرد شرف
قبله را قبله نما/ آمده میر نجف
————————————————
میلاد مظهر علم و عزت و عدالت و سخاوت و شجاعت،
اسد الله الغالب، علی بن ابیطالب، مبارک باد.
————————————————
زد عشق تو خیمه در دل ما
حل شد زتو جمله مشکل ما
با مهر علی و آل بسرشت
از روز ازل خدا دل ما
—
ولادت باسعادت مولای عاشقان، امیر مؤمنان، علی علیه السلام، مبارک باد.
————————————————
ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است
جان من، جانان من، روح و روان من علی لست
تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی
شکر لله حاصل عمر گران من علی است
————————————————
هر کس که شود داخل حصن حیدر
ایمن بود از عذاب روز محشر
جز مهر علی و آل چیزی نبود
سرمایه ی طوبا و بهشت و کوثر
————————————————
ای تو کعبه را نگین/ یا امیر المؤمنین
ای تو خلقت را پدر/ وی خلائق را امین
کن نظر ز روی لطف/ به تمام پدران
روز سیزده رجب/ ای امیر مؤمنان
————————————————
تقدیم به پدر حقیقیمان، امام زمان-ارواحُنا فِداه:
ای سفر کرده ی موعود بیا / که دلم در پی تو دربه در است
جان ناقابل این چشم به راه / برگ سبزی به تو، روز پدر است
————————————————
پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون
با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون
هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها
هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا
————————————————
ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان / ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان
ای نام زیبایت همیشه اعتبارم / خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم
————————————————
ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حیدر کرار شیر خدا مولود کعبه وفرا رسیدن روز پدر را خدمت شما دوستان تبریک و تهنیت عرض میکنم
چگونه شیشه شوم وقتی
نگاهت از سنگ است
بعضی عشق ها آتشین اما کم عمق و سطحی هستند گردبادی بر پای می کنند و زود هم سرد می شوند اما بعضی عشق ها عمیق است و ملایم چون یک نخ باریک شروع می شود و در طول زمان استمرار می یابد.
تو را برای وفای تو دوست می دارم
*
*
*
*
*
وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است
جاده ی خوشبختی در دست تعمیره ! دور بزن برگرد این اسمش تقدیره
اگر در گلبرگ دست هایت از برای من مهربانی می آوردی بر انگشتان خواهشت پیوسته می باریدم تا طراوت را در آنها جاودان سازم
می دونی بازی روزگار چیه؟؟
این که تو چشم بذاری من قایم شم
بعد تو یکی دیگه رو پیدا کنی
یکی بود یکی نبود زیرِ این سقفِ کبود یه غریبه ی آشنا دل و جونمُ ربود
اینجوری نگاه نکن گلِ یاسِ مهربون
اون غریبه خودتی همیشه با من بمون!
چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند.
مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:
که دیشب به یک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچرمیشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش واین بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این ۴ نفرازطرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند
استاد عنوان می کنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال میل قبول می کنند.
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:
۱ ) نام و نام خانوادگی؟ ۲ نمره
۲ ) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸ نمره
الف) لاستیک سمت راست جلو
ب) لاستیک سمت چپ جلو
ج) لاستیک سمت راست عقب
د) لاستیک سمت چپ عقب
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد
یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست آلمانی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند و سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد اما وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست !!!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد.
در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد !
دختر آلمانی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را.
همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند…
زن آلمانی بلند میشود تا قهوه بیاورد و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی پشتی صندلی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی میز مانده است….
هیچ گاه زود قضاوت نکنید
آهای سیزدتون بدر
دشمناتون در به در
رفقاتون گل به سر
گرفتاریاتون زود بدر
خوشیهاتون هزار برابر
.
.
.
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست / دریاب که هفتهی دگر خاک شده ست
می نوش و گلی بچین که تا در نگری / گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست
(با آرزوی روزی شاد در کنار طبیعت)
.
.
.
نمی دونم چی شد سیزده بدر شد / گوشم از جیغ و داد و نعره کر شد
به یاد تعطیلات رفته از دست / غم و غصه کنارم همسفر شد
از آجیل شب عید مونده تخمه / تموم پسته ها زیر و زبر شد
رو پیچ و تاب سبز سبزه ی عید / گره از بخت ما هم کور تر شد
عروس تنگ من ، زندانی عید / از آن قصر بلوریش به در شد
دروغ سیزده هر ساله ی ما / عجب عیدی به نیکویی بسر شد !
.
.
.
با سلام
کلاسهای آموزشی سبزه گره زنی آغاز شد !
گره ازدواج
گره کنکور
گره جدایی !
گره ملوانی !
دوبل گره !
گره کور !
با تضمین بروارده شدن آرزو !
(گارانتی تا سیزده سال بعد !)
.
.
.
به غروب ۱۳بدر فک کن . . .
(ستاد زهرمارسازی عید) !
.
.
.
رو پیچ و تاب سبز سبزه ی عید
گره از بخت ما هم کور تر شد
دروغ سیزده هر ساله ی ما
عجب عیدی به نیکویی بسر شد !
.
.
.
ببین میخوام یه پیزی بگم بهت ولی حساس نشیا !
امسال اگه خودت رو هم گره بزنی به سبزه فایده نداره !
تو خودت کمپانی نحسی هستی !
.
.
.
سبزه رو از سفره بگیر / ماهی را با خودت بیار
وقتشه بیرون بزنیم / سیزدهمین روز بهار
.
.
.
الهی قربونت برم که انقدر نازی ! مثل سبزه ی عید میمونی
انشالله این سیزده به در بجای سبزه انقدر گره بزننت که دیگه باز نشی
به هر صورت سکهدو رو داره !
.
.
.
سلام خوبی ؟ یه چیزی میخواستم بگم
پارسال اون همه سبزه گره زدی هیچی نشد
بیا امسال درخت گره بزن شاید فرجی شد !
.
.
.
یه آرزو بکن: –>///////
حالا یه سبزه گره بزن
ایشالا بهش برسی !!!
.
.
.
تو رو خدا فردا جایی قرار نداز میخوام سیزده رو فقط با تو باشم
آخه با بدون تو اصلا صفا نداره
اینم از دروغ سیزده من !
.
.
.
اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟
قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده
.
.
.
دمت گرم بابا.خیلی با حالی
اولین گوسفندی هستی که دلت طاقت اورد و سبزه ها رو تا سیزده نخوردی !
.
.
.
و تو میروی ، بی من ، که گره بزنی ، سبزه ی تمام خاطره هامان را
و دور کنی از خودت ، تمام مرا . . .
سیزده فرصت خوبی است
برای دور کردن نحسی
-
-
-
دلم واسه سیزده بدر میسوزه ! میدونی چرا !؟
آخه بهش میگن نحس ! بیچاره ها خبر ندارن تو دست سیزده بدر رو از پشت بستی !
.
.
.
با سلام و عرض تبریک سال نو
باید خدمت شما عرض کنم که بنده امسال قصد ازدواج ندارم !
لطفا سبزه ها را به نییت یکی دیگه گره بزن !!!
.
.
.
الهی قربونت برم که انقدر نازی ! مثل سبزه ی عید میمونی
انشالله این سیزده به در بجای سبزه انقدر گره بزننت که دیگه باز نشی
به هر صورت سکه دو رو داره !
.
.
.
سلام عزیزم علی/مریم جون سیزده کجا میرین؟
اگه میشه بیا با هم بریم.
اخه پارسال با تو خیلی خوش گذشت
تو که میبینی اس ام اس مال تو نیست مرض داری تا اخر میخونیش !؟
.
.
.
با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر
دعوت میشود ضمن خویشتن داری
از گره زدن سبزه ها به شدت خورداری فرمایند !
سازمان حمایت از محیط زیست !
.
.
.
اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟
قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده !
.
.
.
با تبریک سال نو خدمت مجردهای گرامی!
دستگاه “سبزه گره زنی” با قابلیت ۹۱ گره در ثانیه
پیش فروش می شود
.
.
.
تو رو خدا فردا جایی قرار نزار میخوام سیزده رو فقط با تو باشم
آخه بدون تو اصلا صفا نداره
اینم از دروغ سیزده من
.
.
.
//////& //////
اینها سبزه ۱۳ بدره! اون وسطی رو برای رسیدن تو به آرزوهات گره زدم !
I always wondered why I think of you so much, why I miss you every now and then, why every time I see you I lost my self , at last I found my answer
I love you
بر سر سفره ی احساس اگر جایی بود سخن ساده تبریک مرا جا بدهید سین هشتم سخن ساده تبریک من است جا سر سفره اگر نیست به دلها بدهید سال نو پیشاپیش مبارک
ساقیا
آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت دوستای گلم پیشاپیش سال نورو بهتون تبریک میگم
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
توچنان شبنم پاک سحری
نه از ان پاک تری
تو بهاری نه
بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارم تو
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم
پر دوست کنج هر دیوارش
دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن شست وشوی دلهاست
شرط ان داشتن یک دل بی رنگ وریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی ان با قلم سبز بهار می نویسم
ای یار خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟
شعر از فریدون مشیری
دوستت دارم ، دوستت دارم به لطافت برگ گل به ظرافت و زیبایی گل رز ، نرگس ، مریم به لطافت شبنم صبحگاهی ، به استقامت کوه ، به پختگی پیر ده دوستت دارم ، دوستت دارم به اندازه یک دنیا پر از محبت ، به تو عشق می ورزم کاش که این عشق را با محبت پاسخ دهی دوستت دارم ، دوستت دارم مرغ عشق زیبای من دوستت دارم ، دوستت دارم دوستم داشته باش ، تا اعماق روحم از عشق تو لبریز شود امید به تو دارم ، امیدم را ناامید نکن محبوب من ، دلدار من ، عشق من دوستت دارم ، تا دوستم داشته باشی مرغ عشق من ، جفت زیبای من دوستت دارم ، دوستت دارم اگر بدانم که عاشقم هستی و مرا می خواهی غم هجرانت را به جان می خرم دوستت دارم ، دوستت دارم مرغ عشق من ، جفت زیبای من امید و آرزویم ، دوستت دارم
ارزوهایت را یکجا بنویس
خدایادش نمیره
ولی تو یادت میره
چیزی را که الان داری
ارزوی دیروزته
اگر میخواهی ارزش یک سال از زمان رو بدونی برو از دانشآموزی بپرس که مردود شده
اگر میخواهی ارزش یک ماه از زمان رو بدونی برو از مادری بپرس که بچه نارس به دنیا آورده
اگر میخواهی ارزش یک هفته از زمان رو بدونی برو از سردبیری بپرس که مسئول یک هفتهنامه است
اگر میخواهی ارزش یک ساعت از زمان رو بدونی برو از عاشقی بپرس که منتظر لحظه دیداره
اگر میخواهی ارزش یک دقیقه از زمان رو بدونی برو از مسافری بپرس که از قطار جا مانده
اگر میخواهی ارزش یک ثانیه از زمان رو بدونی برو از رانندهای بپرس که تصادف کرده
اگر میخواهی ارزش یک میلیثانیه از زمان رو بدونی برو از ورزشکاری بپرس که مدال نقره المپیک نصیبش شده
و این جمله که قابل ترجمه نیست
And remember that time waits for no one.
Yesterday is history.
Tomorrow is a mystery.
Today is a gift.
That's why it's called the present !!!
If you have a love, even a little of the rest can be enough. Without love, even all of the rest will not be enough.
Do you know who I am? One day a student was taking a very difficult essay exam. at end of test ,the prof asked all the student to put their pencils down and immediately hand in their tests . the young man kept writing furiously , although he was warned that if did not stop immediately he would be disqualified. He ignored the warning finished the test. Minutes later ,and went to hand the test to his instructor. The instructor told him he would not take the test the student asked, do you know who I am? The prof said no and I don’t care the student asked again, are you sure you don’t know who I am the prof again said no .therefore the student walked over to pile of tests , placed his in the middle , then threw the papers in the air GOOD the student said, and walked out he passed می دانی من چه کسی هستم؟ روزی یک دانش اموز یک ازمون خیلی سخت داشت.در اخر امتحان استاد از همه ی دانش اموزان خواست که مدادهایشان را پایین بگذارند وبلافاصله دست خود را روی برگه خود بگذارند. مرد جوان با خشم به نوشتن ادامه داد گو اینکه او مطلع بود که اگر او بلا فاصله دست نگه ندارد او محروم خواهد شد . او اخطار را نادیده گرفت و امتحان را تمام کرد. دقایقی بعد با برگه ازمون به سوی معلم خود رفت اموزگار به او گفت که برگه امتحانی او را نخواهد گرفت دانش اموز پرسید می دانی من چه کسی هستم استاد گفت نه واهمیتی نمی دم دانش اموز دوباره پرسید مطمینی مرا نمی شناسی ؟ استاد دوباره گفت نه بنابراین دانش اموز رفت سمت برگه ها و برگه خودشو وسط اونا جا داد اونوقت با خوشحالی کاغذ هایی که تو دستش بود رو به هوا پرتاب کرد و گفت:ایول ورفت سمت بیرون
Standing in front of the sun He stared with loving eyes. Into the suns bright eyes The sun grow ashamed At the warmth of those green eyes and melt. And fell drop by drop. Then the sun murmured to itself I wish in my breast a flame of love even a faint one could be kindled too **************************************2*********************** where do I begin to tell the story? Of how great a love can be the sweet love story that is older than the sea the simple truth about the love she brings to me where do I start? With her first hello *****************************************3************************ in my dream, children sing a song of love for every boy and girl the sky is blue he fields are green and laughter is the language of the world than I wake and all I see is a world full of people in need? Tell me why
*******************************4********************************** life is not a problem to be solved but a reality to be experienced
Nurse: "It was a busy morning, approximately 8:30 am
when an elderly gentleman, in his 80's, presented to have sutures
(stitches) removed from
his thumb.
He stated that he was in a hurry as he had an
appointment at 9:00 am . I
(nurse) took his vital signs and had him take a seat,
knowing it would be over an hour before someone would to able to see him.
I saw him looking at his watch and decided,
since I was not busy with another patient, I would evaluate his wound. On exam
it was well healed, so I talked to one of the doctors, got the needed
supplies to remove his sutures and redress his wound.
While taking care of his wound, we began to engage in
conversation.
Asked him if he had a doctor's appointment this morning
somewhere else, as he was in such a hurry. The gentleman told me no, that he
needed to go to the nursing home to eat breakfast with his wife.
I then inquired as to her health. He told me that she
had been there for a while and that she was a victim of Alzheimer Disease.
As we talked, and I finished dressing his wound,
I asked if she would be worried if he was a bit late. He replied that she no
longer knew who he was, that she had not recognized him in five years now.
I was surprised, and asked him. "And you are still
going every morning, even
though she doesn't know who you are?" He smiled as he
patted my hand and said. "She doesn't know me, but I still know who she
is."
I had to hold back tears as he left, I had goose bumps
on my arm, and
thought, "That is the kind of love I want in my life."
True love is neither physical, nor romantic. True love
is an acceptance of all that is, has been, will be, and will not be.
Good friends are like stars...You don't always see
them, but you always know they're there
************ ********* ****** *********** ********* ****
From the very beginning, girl's family objected strongly on her
dating this guy, saying that it has got to do with family
background, & that the girl will have to suffer for the rest of her life if she
were to be with him.
Due to family's pressure, the couple quarreled very often. Though
the girl loved the guy deeply, she always asked him: "How deep is your
love for me?" As the guy is not good with his words, this often caused
the girl to be very upset. With that & the family's pressure, the girl
often vents her anger on him. As for him, he only endured it in
silence.
After a couple of years, the guy finally graduated & decided to
further his studies overseas. Before leaving, he proposed to the
girl:
"I'm not very good with words. But all I know is that I love you.
If you allow me, I will take care of you for the rest of my life. As
for your family, I'll try my best to talk them round. Will you marry
me?" The girl agreed, & with the guy's determination, the family finally
gave in & agreed to let them get married. So before he left, they
got engaged. The girl went out to the working society, whereas the guy
was overseas, continuing his studies. They sent their love through
emails & phone calls. Though it was hard, but both never thought of giving
up.
One day, while the girl was on her way to work, she was knocked
down by a car that lost control. when she woke up, she saw her parents
beside her bed. She realized that she was badly injured. Seeing her
mum crying, she wanted to comfort her. But she realized that all
that could come out of her mouth was just a sigh. she had lost her
voice....
The doctor says that the impact on her brain has caused her to lose
her voice. Listening to her parents' comfort, but with nothing
coming out from her, she broke down. During the stay in hospital, besides
silence cry,..it's still just silence cry that accompanied her.
Upon reaching home, everything seems to be the same. Except for the
ringing tone of the phone. Which pierced into her heart everytime it rang.
She does not wish to let the guy know & not wanting to be a burden to
him, she wrote a letter to him saying that she does not wish to wait any
longer.
With that, she sent the ring back to him. In return, the guy sent
millions & millions of reply, countless of phonecalls,. . all the
girl could do, besides crying, is still crying.... The parents decided
to move away, hoping that she could eventually forget everything & be
happy.
With a new environment, the girl learns sign language & started a
new life. Telling herself everyday that she must forget the guy. One
day, her friend came & told her that he's back. She asked her friend not
to let him know what happened to her. Since then, there wasn't anymore
news of him.
A year has passed & her friend came with an envelope, containing a
invitation card for the guy's wedding. The girl was shattered. When
she open the letter, she saw her name in it instead. When she was
about to ask her friend what's going on, she saw the guy standing
in front of her.
He used sign language to tell her "I've spent a year to learn sign
language. Just to let you know that I've not forgotten our promise.
Let me have the chance to be your voice. I Love You." With that, he
slipped the ring back into her finger. The girl finally smiled.
Treat every relationship as if it's the last one, then you'll know
how to Give. Treat every moment as is it's the last day, then you'll
know how to treasure.
Treasure what you have right now, or else you will
regret one day...